Thursday, August 12, 2004
عادت مي كنيم، زويا پيرزاد، مركز
اين روزها بازار نقد و بحث در مورد عادت مي كنيم زويا پيرزاد داغ است . من هم ، اما، وقتي كتاب را خواندم .خواستم چند جمله اي - نه نقد - بنويسم.
سه كتاب را كه خواندم از روان نويسي و متن بي غل و غش داستانها آنقدر خوشم آمده بود كه دلم خواست داستان بنويسم.
چراغها را من خاموش مي كنم را كه دستم گرفتم آنقدر از خواندنش به هيجان آمدم كه چند خطي نوشتم و از داشتن چنين كتابي خوشحال شدم. (هرچند بعدها خوشحالي ام بعلت خوش قولي !! دوستان مكدر شد)
در چراغها را من... قصه خاصي وجود تداشت ، لحظات و حالات راوي آنقدر ملموس ، واقعي و دست يافتني بود كه حس مي كردي همه چيز را در واقعيت مي بيني . شعار تقريبا در اين داستان جايي نداشت ، شخصيت ها روشن و به نوبت وارد مي شدند و تو مي توانستي قدم به قدم با آنها جلو بروي.
كتاب عادت مي كنيم را خريده ام. شنيده ام در آستانه چاپ سوم قرار دارد آن هم در عرض يك ماه.
داستان با ورود همزمان 7 - 8 نفر با ذكر مختصري از ويژگي هاي ظاهري شروع مي شود كه حتي گاها گيج كننده است. در طول داستان "آرزو" بعنوان يك شخصيت كاملا انساني و با وجدان معرفي مي شود كه جداي از سيگار و يك سري حرف هاي امروزي آرزو شايد مال سالها پيش باشد. شعار زدگي با حضور زرجو تكميل مي شود و ابراز بي ميلي فراوان آرزو ، شيرين،و زرجو به فرهنگ عاميانه و فرنگ دوست جامعه هم نمي تواند فضاي واقعي به داستان بدهد بگونه اي كه اين بار حس مي كني در يك سينما نشسته اي و مشغول تماشاي يك فيلم خيلي معمولي و روتين و عامه پسند هستي .
( حتي در ذهن من هديه تهراني بخوبي نقش آرزو را در داستان ايفا مي كند و يا آرزو نقش هديه را در فيلمهايش.)
و جالب اينجاست كه در چند جاي داستان نويسنده خود داستانهاي به اصطلاح دانيل استيل ايراني وار را به تمسخر گرفته است .در حالي كه خود كم، بي شباهت به آنها نيست.
آيه، نماينده امروزي ها در داستان و وبلاگ نويسي او نيز، مصنوعي جلوه مي كند.
و در نهايت داستان مانند يكي از همان فيلم هايي كه گفتم پايان مي يابد و چراغهاي سالن سينما روشن مي شود و تو با همان حس سينما را ترك مي كني و معلوم نيست اين فيلم معمولي چقدر به يادت مي ماند.
به نظر مي آيد در اين كتاب زويا پيرزاد سعي كرده گروههاي مختلفي را از خود راضي نگه دارد . و تيراژ و چاپ مجدد اين كتاب شايد نشانه موفقيت او در اين راه باشد ولي خانم پيرزاد با نوشته هاي قبلي اش ، توقع هواداران نويسندگان موفق معاصر را بالا برده و گمان نمي كنم اين اثر او رضايت آنها را جلب كرده باشد.
|
Posted at 02:40 pm by bedone_esm
Tuesday, August 10, 2004
توجه شما رو به يك مطلب آموزنده كه برام فرستادند جلب مي كنم:
يك روز يك آقا گنجيشگه تو هواي سرد زمستون داشته پرواز مي كرده يخ مي زنه و مي افته رو زمين!
از قضا يك آقا گاوه داشته از اونجا رد مي شده و دوباره از قضا يك تاپاله گرم مي ندازه روي آقا گنجشكه ي ما!
آقا گنجشكه يخش باز مي شه و شروع مي كنه به جيك جيك كردن ...
يه آقا گربه داشته از اونجا رد مي شده صداي آقا گنجيشك رو مي شنوه و مياد اونو تميز مي كنه و مي خوره...!
پ.ن 1: هر كي بهت مي رينه دشمنت نيست.
پ.ن 2: هركي تو رو از گه در مياره دوستت نيست.
پ.ن 3: هر وقت تا حلق تو گه فرو رفتي لااقل دهنت رو ببند.
پ.ن 4: حكايت منه گمونم!!
|
Posted at 09:48 pm by bedone_esm
Sunday, August 08, 2004
نجواهاي شبانه، ناتاليا كينزبورگ، نشر ديگر
شروع متوسط. ميانه كسالت بار . پايان خوب.
گاهي علت كارام رو تو كتابها پيدا مي كنم و گاهي حرفهاي ديگران رو هم:
گفت: خوب مي داني كه هرگز آن چنان كه بايد عاشق تو نبوده ام . تو خودت اين را مي داني و هميشه هم آن را به تو گفته ام، اين عشق، يك عشق بزرگ و سوزان نبود. اما احساس خاصي بود، چيزي عميق و ظريف. چيزي كه عمق خاص خود را داشت. تو و من آنجا در خيابان كوريتسيا تنها، بي هيچ هدفي براي آينده، بي هيچ چيزي خوشحال بوديم. به شيوه ي خاص خودمان. ما آن جا چيزي داشتيم؛ هرچند كم بود اما حداقل "چيزي" بود . چيزي بسيار شكننده، بسيار سبك و آماده ي بر باد شدن با اولين وزش باد؛ چيزي بود كه نمي شد آن را بدون نابود كردن گرفت و جلوي روشنايي آورد.
|
Posted at 05:51 pm by bedone_esm
Thursday, August 05, 2004
به نفرتت مدتي است كه ايمان آورده ام.
كنارم كه خوابيدي ، هيچ نفهميدم نفرتت را كجا قايم كردي!
به نگراني فكر كردم.
گفتم شايد گم كرده باشد و به گفته خودم خنديدم.
***
گفتي لذت اول و آخر.
به نفرتت نگاه مي كنم
و به تصويرم در آينه
و به راه درازي _بازگشته ام_ كه دوباره بايد بروم.
به دور شدنم كه خواسته اي.
***
گفتي خواستن تو بين ما حل شده و من گفتم نه!
راست گفتم، مطمئنم گاهي با ديگران فرقي نداري. مطمئنم.
حتي اگر فكر كنم كه اين به خاطر طبيعت توست .
نگفتي نه، ولي اين همه سال ، به من مي گويد: نه!
***
چشمهايم را مي بندم تا اولين و آخرين لذتم را سر جاي خاليش بگذارم. دنبال جاي خالي اش مي گردم. اين همه سال بدون نوازشي ....
كجا بگذارمش خوب است؟
نمي دانم . به من نگفته اي كه اولين بار كي خواستي اش.
و من واقعا نمي دانم آنرا كجاي نفرتت بگذارم.
***
گاهي وقتها كه چشمهايم بسته است نمي توانم فكر كنم.
چشمهايم را مي بندم كه به چيزي فكر نكنم.
|
Posted at 09:36 pm by bedone_esm
Tuesday, August 03, 2004
سراب ها گاهي آرزو مي شوند!
|
Posted at 10:47 pm by bedone_esm
Monday, August 02, 2004
پيرزن گفت:
حكايت كسي كه مي ترسد دل بدهد به كسي، مثل كسي است كه براي كشتن دشمني كه پشت سرش سوار است ، شمشير را از خودش عبورمي دهد تا به سينه او فرو كند.
پستي، كاتب.
|
Posted at 10:34 pm by bedone_esm
Saturday, July 31, 2004
تو شهر ما تو چندجاي شلوغ پرچم زدن كه:
خانمهاي بدحجاب (بدون حجاب شرعي) از 10 تا 2 ماه حبس مي شوند و ....
تو شهر شما چه خبره؟!
|
Posted at 11:12 pm by bedone_esm
Thursday, July 29, 2004
فرق در كشيدن يك نخ سيگار است!؟
|
Posted at 10:52 pm by bedone_esm
Wednesday, July 28, 2004
من گاهي خوشبختي هاي كوچكي مي يابم .
من با آن خوشبختي هاست كه زندگي مي كنم.
من با آن خوشبختي ها مثل يك بادكنك باد كرده مي روم به آسمان.
من گاهي يادم مي رود كه دستهاي خدا پر از سوزن است.
|
Posted at 10:38 pm by bedone_esm
Monday, July 26, 2004
وبلاگ زيباي آخرين وسوسه اين مطلب رو از وبلاگ زيباي دلتنگستان نقل كرده بود. من هم اون را تو وبلاگ زيبام مي گذارم!!
در دو کلمه : بايد داشت.
در دو پاراگراف : نبايد گول بسته بنديش رو خورد. مثل اينکه من بگم اگه آب رو تو ليوان کريستال ايتاليايي بخوري خوشمزه تره. آقاجان آب نخوري مي ميري! حالا يکي مي ره پول مي ده آب معدني بسته بندي شده مي خره، يکي از هر شيري آب مي خوره، يکي هم مي ره ميگرده يه منطقه خوش آب و هوا واسه خودش يه چشمه اي چاهي چيزي پيدا مي کنه فقط از همونجا آب مي خوره.
بايد فرقش رو با عشق فهميد. مثل اينکه من بگم اگه يه نفر هر روز براي من غذا درست کنه من خيلي دوستش دارم. حالا ممکنه يه نفر چون من رو دوست داره برام غذا هم درست کنه ، ولي اگه من بخوام کسي رو بخاطر غذا پختنش دوست داشته باشم بايد تمام آشپزهاي جهان رو با هم دوست داشته باشم. نه که نمي شه، مي شه، فقط سخته.
در دو دنيا : در دنياي مردانه ، تکليف معلومه. اصولا مرداي دنيا دو دسته هستن ؛ دسته اول اونايي هستن که ميگن سکس براشون خيلي مهمه، و دسته دوم اونايي که دروغگو هستن و ميگن سکس براشون مهم نيست. نکته اي که در اين دنيا بعضي وقتا فراموش ميشه اينه که سکس وسيله است ، نه هدف.در ضمن سکس تک نفره هم از هيچي بهتره...ولي فقط از همون هيچي بهتره.
در دنياي زنانه ، مساله يکم چپ اندر قيچيه. در اين دنيا بسته بندي خيلي مهمه. اسم سکس هم جيزه ، بايد روش يه اسم آبرو مندانه گذاشت. مثل اينکه من رقاص باشم ولي به همه بگم من متخصص حرکات موزون هستم. در اين دنيا سکس هميشه وسيله است. اگر چه سکس قاعدتا چيزيه که هر دو نفر توش لذت مي برن، ولي در نهايت بعد از سکس اهالي اين دنيا هميشه طلبکار مي شن و اهالي دنياي مردانه بدهکار. سردرد هم بسيار چيز بدرد بخوريه.
سکسِ بد هم بسيار چيز کثافتيه. مثل اينه که از ارتفاع صد متري شيرجه بزني تو يه برکه خيلي خيلي قشنگ که عمقش فقط نيم متره و با مغز بخوري به کفِش. از شيرجه که هيچي، از زندگي سير ميشي.
« سکس ، بهترين تفريح بدون خنديدنه.» - وودي آلن
|
Posted at 10:49 pm by bedone_esm